حمیدنامه

سلام خوش آمدید

فرید سعادتمند آهنگساز کاربلد و خلاقی است. از آثار او، تیتراژ سریال‌های ارمغان تاریکی و پروانه را بارها شنیده‌ام و دوست دارم.

سعادتمند برای سریال «لحظۀ گرگ و میش» سنگ تمام گذاشت. ترانۀ حالا که می‌روی به زعم بنده درخشان‌ترین کار این آهنگساز است. یک عاشقانۀ کامل با شعری بیادماندنی. تنظیم دوبارۀ سنگ قبر آرزو نیز بازسازی جالب توجهیست.

ترانه‌هایی که سعادتمند می‌سازد: معمولا مایۀ ایرانی دارد. آوازها اغلب در اوج شروع می‌شوند. کل کار، ریتم آرامی دارد. علاوه بر شعر، آهنگ نیز بخشی از بار روایت را به دوش می‌کشد.‌ تنظیم‌ها اغلب از سازهای کلاسیک تشکیل شده‌اند ولی آوای ساز ایرانی هم به گوش می‌رسد... آثار سعادتمند را با تقریب خوبی می‌توان حدس زد. به تعبیر دیگر، مولفۀ سبکی در آنها حفظ می‌شود. یعنی اگر مخاطبْ اثری را بپسندد، کارهای دیگر را هم دلنشین و جالب خواهد یافت.

فعالیت جدید سعادتمند، آهگنسازی سریال «صفر بیست و چهار» است. مهدی یغمایی در کمال تسلط، پایان‌بندی را خوانده؛ تحریرهای حساب شده و زیبایی هم اجرا کرده که جنبۀ ایرانی آواز را پررنگ نموده است... متاسفانه هرچه جستجو کردم فایل باکیفیتی نیافتم. نسخه‌ای که از روی ویدئو ضبط شده را فعلا می‌گذارم تا بعد.

تیتراژ سریال صفر بیست و چهار
آواز مهدی یغمایی
آهنگ فرید سعادتمند
شعر محمدسعید میرزایی

* * *

پ.ن: پدر جناب فرید، مداح معروف یزدی مرحوم حاج حسین سعادتمند است که نوحه‌های ماندگاری خوانده‌. امیدوارم فرزند ایشان هم در عرصۀ آهنگسازی پرکار باشد.

• مدتهاست که دیگر پیش نیامده بود بستۀ اینترنتم بسوزد و همیشه زودتر از اتمام مهلت، تمامش می‌کردم. اما چند روز دیگر موعد پایان بسته‌ام است و هنوز نیمی از حجمش باقی مانده. نتیجۀ منطقی اینکه نصف هزینه‌ای که تاکنون صرف نت می‌کرده‌ایم، در واقع باجی بوده برای وصل شدن به جهان.

• امروز جی‌میلم باز شد و به برخی سایت‌های خارجی هم دسترسی دارم ولی سایفون وصل نمی‌‌شود. آیا دولت به تکنولوژی قوی‌تری در فیلتر کردن دست یافته؟ باید منتظر ماند و دید. بهرحال نت در حال بهبودست گویا.

• در دو سال اخیر مناظره‌های آزاد (مدرسۀ آزادفکری سابق) را پیگیر بوده‌ام و نکات جالب توجهی آموخته‌ام. متاسفانه جلسات آزاد تنها در یوتیوب منتشر می‌شود و فعلا دسترسی ندارم. اگر راه دیگری سراغ دارید، ممنون می‌شوم راهنمایی کنید.

• گویا روسیه هم به ورزشکاران ایرانی ویزا نداده.‌ این نشانۀ تلخی است و نقدها بر روسیه‌گرایی را به فصل جدیدی می‌برد. اما تصمیم‌گیران کِی از خواب خرگوشی بیدار می‌شوند، خدا داند!

• یک سوال زبانی هم بنویسم: بعضی واژه‌ها معنای قضاوتگرانه ندارند، اما به مرورْ بار ارزشی پیدا کرده‌اند. مثلا بی‌نظیر اکنون به معنای نایابِ ارزشمند بکار می‌رود، در حالیکه معنایش فقط نایاب است. مثلا نمی‌گوییم «تعداد کشته‌های فلان قاتل، بی‌نظیر بود» در حالی که استفادۀ غلطی نیست. در عوض می‌گوییم «تعداد کشته‌های فلان قاتل، بی‌سابقه بود»... برداشتم درست است؟ موارد دیگری سراغ دارید؟

 

* بعد نوشت: در خصوص عدم صدور ویزای ورزشکاران، سفارت روسیه توضیحی داده که لازم بود منتشر کنم.

روزهای سختی است. ایدئولوژی حقیقت از یکسو و واقعیت زندگی از دیگرسو، به تقابل نهایی نزدیک می‌شوند. دوگانه‌ای از جنس دیروز و امروز، خواب و بیداری، مرگ و زندگی... اینجایی که هستیم، بهترین معیار برای بازبینی مسیری است که آمده‌ایم: شاخص صداقت روی چه نمره‌ای است؟ همزیستی در چه وضعی است؟ نان فراوان است؟ به سر عشق چه آمد؟ چرا حتی طبیعت از ما رو برگردانده؟

آنانی که عقل کل بودند، سالها وقت داشتند در شناخت و برسمیت شناختن واقعیت، اما غفلت کردند. به نقل دلخوش کردند؛ تعجیل در فرج، از جایگاه آرزو خارج و به رهیافت‌شان تبدیل شد؛ توهم برداشتند که امامند و بدون اتصال به غیب، می‌توانند حکومت مومنانه برپادارند؛ اقتصاد را قربانی و شهادت را هدف معرفی کردند... غافل از آنکه هدف اصلی حکومت، برپایی عدالت است. اصلی‌ترین شاخص و معیاری که هرچقدر از آن دور باشی از خدا دور شده‌ای. ذکر گفتن و تسبیح چرخاندن هم درمانی بدست نخواهد داد و جز نقشی بر ایوان عبرت‌ها نخواهد گذاشت.

اما قدرت زندگی، شوخی ندارد و بقولی: راه حقیقت از واقعیت می‌گذرد. رشدْ زوری نیست، کاتالیزور بردار هم. همانگونه که سنت الهی بر تدریج است، به زور تبلیغ و تکرارْ نمی‌توان ایمان تولید کرد. تنها حاصل آن می‌شود تئاتر ایمان، با بازیگرانی بشرط مزد!

اما نگرانی اصلی‌ام؟ جانها و اموالی است که در تقابل نهایی قربانی خواهد شد. کاش آنها که در مسندند، در روزهایی که به سرعت طی می‌شود، دست از نجات خداوند! بردارند و به فکر انسانهای گوشت و خون‌دار باشند. کاش تا وقت هست (هست؟) بی‌خیال آسمان شوند و به زمین بازگردند!

آخر آذر، قبض گازمون خیلی زیاد شد نزدیک ۱میلیون؛ درحالیکه آذر پارسال ۹۵ تومن شده بود. رفتم شرکت گاز ولی چارتا کارمند نادون‌تر از خودم بودن که هِر رو از بِر تشخیص نمی‌دادن، چه رسد که بخوان توضیح بدن مبلغ چجوری محاسبه شده. فقط چندبار گفتن «برو خدارو شکر کن ۲میلیون نشده»... خیلی صبوری کردم که بابت این مدل جواب، فحش ندم!

بهرحال آش کشک خاله بود و شوخی هم نداشت. قبض نجومی رو پرداخت کردم و نقره‌داغ شدم؛ و ازونجایی که زورمون فقط بخودمون می‌رسه، سیاست‌های مقاومتی و صرفه‌جویانه‌ای رو طراحی و در خانه به اجرا گذاشتیم. 🤓

چند روز پیش آقای گازی اومد کنتور رو دید. معمولا فردای بازدیدش، پیامک میاد. کنجکاو بودم که صرفه‌جویی‌ها چقدر موثر بوده. پیام قبض که رسید، با کمال تعجب دیدم مبلغش صفر هست و ۲۰۰ تومن هم طلبکاریم! واضحه که یا اشتباه بزرگی در محاسبات قبلی رخ داده، یا نخواستن با مبالغ مشعشع، مردم رو خشمگین‌تر کنن.
بهرحال بازم مبلغ بالاییه؛ یعنی حدود ۴۰۰ تومن برای ماه‌ سرد. گویی به مرگْ گرفتن تا به تبْ راضی بشیم!

خواهرم سرمای سختی خورده و بچه‌ش که حدودا چهارسالشه، دیروز پیش ما بود. کارهای روتینش رو می‌دونستم ولی یک چیز مهم رو خبر نداشتم. وقتی تصمیم گرفتیم بخوابیم، یهو دخترک گفت: دایی قصه بگو... بخودم گفتم قصه‌س دیگه یه چیزی می‌گم، ولی هنوز متوجه صعوبت کار نبودم.

یادم به اتفاقات بچگیم افتاد: یه پسری بود... که دخترک پرید تو حرفم: نه دایی، می‌خوام تو آب باشه.
من: یعنی تو کشتی باشه؟
دخترک: نهههه زیرِ آب. ستارۀ دریایی و عروس دریایی هم باشه.

گاهی در دل ماجرا بودنْ خطر کمتری دارد، تا تصویری که از دلِ خطر بازنمایی و برساخت می‌شود!
یک عزیزی که آنسوی دنیاست، در این چند روز قطعی ارتباطات، خیلی نگران و ترسیده بود. الان هم که تماسها باز شده دائما برای جنگ هشدار می‌دهد. حق هم دارد. وقتی عزیزانش در خطرند، ترجیح می‌د‌هد کنارشان باشد، چون دوری و بی‌خبریْ رنج بزرگتری است...
امیدوارم محاصرۀ ارتباطی دیگر رخ ندهد. هرچند اگر قرار باشد بواسطۀ قطعی نتْ جانی نجات یابد، می‌پذیرمش و صبوری می‌کنم!

ویلیام کولریج (ادیب و اندیشمند انگلیسی قرون آینده) پست خوبی نوشته که دلم می‌خواست براش کامنت بگذارم، ولی حق مطلب رسونده نمی‌شد. از وقتی متنش (که خودش ترجیح می‌ده بهش جستار بگیم) رو خوندم، فکرم مشغوله. نکته خوبی در جستارش هست. اینکه فوتبال شبیه زندگی است.

* * *

بازی، در وهله اول کاری غیرجدی و تفننی بنظر می‌رسه و چیزیه که انگار الزامی نداره. پس چرا افرادی با جدیت بازی می‌کنند؟ شاید دلیلش اینه که وقتی وارد بازی می‌شی، باید دنیاش رو جدی بگیری وگرنه بازی خراب می‌شه، یعنی اون لذتی که باید رو تجربه نمی‌‌کنی. اگر با تمام اراده و مهارتت غرق در بازی نشی، اصلا چیزی بنام بازی شکل نمی‌گیره.

بازی جز با حضور بازیکن‌ها رخ نمی‌ده، ولی فقط هم مجموعۀ بازیکن‌ها نیست، چیزی بیش ازونه. گویی در خلال بازی، حقیقتی شکل می‌گیره که باید بهش تن داد و باورش کرد؛ چیزی که تا وقتی در بازی هستی، برپا و مستحکمه؛ انقدر جدی که ممکنه در خلال بازی زخمی بشی ولی ادامه بدی، یا حتی با بازیکن مقابلت دعوات بشه!

بازی که تموم می‌شه، اون حقیقت و اون باور هم ناپدید می‌شه. ولی گاهی بعضی‌ها چنان به دنیای بازی عشق می‌‌ورزند که اون فضا رو با خودشون حمل می‌کنند و زنده نگهش می‌دارند، پس تاریخ بازی‌ها شکل می‌گیره، بازیکنان هر بازیْ نام‌شون و میزان موفقیت‌شون ثبت می‌شه... و یکهو می‌بینی وضعیتی کاملا ساختگی، می‌شه زندگی و کار تعداد زیادی از انسانها. یعنی همون چیزی که مثلا جهان فوتبال رو تشکیل می‌ده.

از بازی می‌شه کناره گرفت. می‌شه انقدر دور بود که جدیت بازی برات خنده دار باشه. بنظرم از زندگی واقعی هم می‌شه همونقدر دور شد یا خنده دار و پوچ دونستش، اما اینکار برای همه‌مون راحت نیست. اینه که نیازمون به تمرین زندگی و دور شدن ازش رو با انجام بازیْ تجربه و شبیه سازی می‌کنیم. بازی، مکمل و مانوری می‌شه برای زندگی!

و بنظر الکن بنده، تمرین هرچیز می‌تونه معنای اون رو بهتر مکشوف کنه. به تعبیر بهتر، بازی ( بمنزلۀ تمرین زندگی) شاید بتونه معنای زندگی رو کمی واضح‌تر و خلاصه‌تر کنه و فهمش آسونتر بشه. مثلا یه وقتی به این سوال فکر می‌کردم: کاری که به نتیجۀ موردنظر منجر نشده، بی‌ارزشه؟ جواب سوال برام آسون نبود. تا اینکه در خلال یک مسابقۀ فوتبال، صحنه‌ای دیدم. بازیکنی که با استادی هر چه تمام‌تر، شوتی رو روانه دروازۀ حریف کرد. در میانه راه، توپ به پای مدافع خورد و منحرف شد، در حالیکه صد در صد توی چارچوب بود. آیا اون شوت، به صِرف گل نشدن، بی ارزش می‌شه؟ دیدن اون صحنه بهم فهموند که جواب لزوما بله نیست!

به موضوعی جدی و مهم -از نگاه خودم- فکر می‌کردم. می‌خواستم درباره‌اش قلم بفرسایم، ولی نتوانستم. با خودم کلنجار می‌رفتم و لیست موسیقی هم در حال پخش بود. بین دو ترانه، هماهنگی نطلبیده‌ای رخ داد: در همان گامی که موسیقی اول تمام شد، موسیقی دومی آغاز شد. خیلی چسبید و حالم را خوب کرد. از صرافت آن مطلب ظاهرا مهم افتادم و بهتر دیدم همین خوشبختی کوچک را باشما تقسیم کنم. (ترتیب موسیقی‌ها مهم نیست😇)

فروغ عشق آواز حسین سرشار / آهنگ حسین دهلوی / شعر عطار نیشابوری

تا ثریا  آواز محمد اصفهانی / آهنگ آریا عظیمی‌نژاد / شعر علی روحانی

وبلاگ‌نویسیم از سال ۸۴ با پرشین بلاگ شروع شد ولی حس کردم بلاگفا جذابتره. سالها اونجا بودم تا انفجار سال ۹۴... یه بایگانی چندساله رو از دست دادم. خیلی غصه‌ناک و اشکآور بود، ولی کاریش نمی‌شد کرد. ازونموقع دیگه به وبلاگ دل نبستم. هر از گاهی خودم حذفش می‌کنم که دوباره اون بلا سرم نیاد. باز بعد مدتی دلتنگ می‌شم و شروع می‌کنم به نوشتن!

مدتیه دارم تو بیان می‌نویسم ولی اگر بترکه یا حذف بشه یا هر بلای دیگری سرش بیاد برام مهم نیست. مهم اینه که در لحظه بتونم حرف بزنم.
البته چند دوست قدیمی دارم. از جمله خانم‌ها زهره و فوریه‌. اونها شاید وبلاگ قبلی من تو ذهنشون نباشه، ولی خودم سالهاست می‌خونم‌شون. ازشون ممنونم که دایم نوشتن و حذف نکردن و آدرسشون عوض نشده. خصلتی که خودم ندارم!

 

 

 

عرض سلام و درود و ادب

با هر جرعه آب یاد شما بوده‌ایم و هر سال صدهابار نام قشنگتان را بر زبان برده‌ایم. معنادارترین داستان‌ها را از زندگی شما شنیده‌ایم و در غصه و عزایمان، اشک و ناله را متوجه غم شما کرده‌ایم. مردم ایران -دستکم بخش بزرگشان- ارادتمند شما و معنای عمیقی هستند که آفریدید و طی قرنها به فرهنگ و زندگیشان رنگ و بو و جهت دادید.

امام حسین عزیز من کم آورده‌ام. نه بخاطر شخص ناقابل خودم، که برای چیزهای مهم‌تری که زوری برای حفظشان ندارم. برای مرگ مفاهیم، برای خالی شدن‌ها، برای رنج و دردی که برسر این مردم نجیب آوار شده، برای چیزهایی که خودتان بهتر می‌دانید.

تولد شما بر ما پربرکت باد. ایام جشن است ولی نمی‌شود نام عزیزتان بیاید و اشک نیاید، که گریستن به یاد شما و برای شما افتخارست. زیاده عرضی نیست، جز التماس دعا.