حمیدنامه

سلام خوش آمدید

اولین قصه

يكشنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۴

خواهرم سرمای سختی خورده و بچه‌ش که حدودا چهارسالشه، دیروز پیش ما بود. کارهای روتینش رو می‌دونستم ولی یک چیز مهم رو خبر نداشتم. وقتی تصمیم گرفتیم بخوابیم، یهو دخترک گفت: دایی قصه بگو... بخودم گفتم قصه‌س دیگه یه چیزی می‌گم، ولی هنوز متوجه صعوبت کار نبودم.

یادم به اتفاقات بچگیم افتاد: یه پسری بود... که دخترک پرید تو حرفم: نه دایی، می‌خوام تو آب باشه.
من: یعنی تو کشتی باشه؟
دخترک: نهههه زیرِ آب. ستارۀ دریایی و عروس دریایی هم باشه.

یا خدا این دیگه چه مدلشه؟ قصه دریایی از کجام دربیارم، اونم زیر دریایی؟! در واقع دخترکْ کاراکترها و فضا رو طراحی کرده بود. فقط دایی بدبختش باید بعنوان عمله، اونها رو می‌ساخت!

کارتون‌های قدیمی و زیرآبی مثل اسنورک‌خوار، آزمایشگاه دریایی ۲۰۲۰... تو ذهنم مرور شد. یاعلی گفتم و قصه شروع شد. چندتا جونور آب‌زی ردیف کردم (ستاره دریایی، عروس دریایی، اسب دریایی، شمشیرماهی...)، ستاره دریایی با بقیه اشنا می‌شه، دوستای جدید ستاره رو می‌برن مدرسه، خانم معلم دربارۀ ماهی‌گیرهای بدجنس براشون توضیح می‌ده و اینکه مراقب تور باشن، (حالا شخصیت اول باید دچار لغزش بشه) ستارۀ دریایی از دور چندتا جلبک خوشمزه می‌بینه و می‌ره سمتشون، عروس دریایی بهش هشدار می‌ده ولی ستاره دقت نداره و می‌افته توی تور، باز کمی تعلیق و کنش، نهایتا بچه‌ها با کمک هم و شجاعت شمشیرماهی، تور رو پاره کردن و ستاره رو نجات دادن... اگر دخترک کمی بزرگتر بود، ستاره و شمشیرماهی رو به عقد هم درمی‌اوردم تا صدسال با خوشی کنارهم زندگی کنن. ولی الان زود بود بنظرم.

تا حالا واسه هیچ بچه‌ای قصه نگفته بودم. خصوصا که در لحظه باید ماجراها رو می‌ساختم و بدون کند شدن ریتم، تعریفش می‌کردم (امیدوارم متوجه صعوبت شده باشید). نکته‌ای که یاد گرفتم این بود که بچه بیش از کنش‌های داستانی، از شکل اجرا خوشش میاد. مثلا اینکه برای هرکدوم از جونورها، یه صدای مخصوص درست کنم. یا تُن صِدام و میزان هیجانش رو براساس اتفاق‌ها بالا و پایین ببرم. اینو خودش بهم تقلب رسوند. گفت: مثل آقای حکایتی قصه بگو... گویا اِجرام بدک نبود چون آخرش خوشحال شد و یه جیغ سرخوشانه هم کشید. ولی چیزی که سیاستش رو نداشتم، این بود که قصۀ هیجانی بدرد خوابوندن بچه نمی‌خوره‌. چون بعدش سرحال شد و پاشد نشست!

درهرحال خدا خیر بده به بهرام شاه‌محمدلو ی عزیز که دیشب یادش افتادم و تلاش کردم شبیهش رفتار کنم. اگر خودشم خبردار بشه که یه بچه چهارساله، برنامۀ قدیمی «زیر گنبد کبود» رو دیده و آقای حکایتی رو می‌شناسه، حتما خوشحال می‌شه. همچنین از ارسطوی بزرگ و بوطیقای سترگ ش متشکرم که چیزهایی ازش هنوز تو ذهنم بود. سعی می‌کردم داستانْ کاتارسیس داشته باشه و بچه یاد بگیره به حرف بزرگتر گوش بده (درین لحظه، زنده شدن خدای دهه شصت رو شاهدیم) ولی جنبۀ جذابتر ماجرا این بود که خودمم داشتم لذت می‌بردم: از تاثیر هر جمله‌و اتفاق روی دخترک؛ ازون لحظۀ شگفت انگیزی که ترسید و یهو سفت بغلم کرد (ای ننه جان 🥺).

دیشب وسط داستان سازی، یاد مرحوم بابام افتادم. وقتی ازش می‌خواستیم قصه بگه و اون در حالت خواب و بیدار، چیزهایی سرهم می‌کرد. از حق نگذرم قصه‌هاش واقعا خواب‌آور بود، ولی بجای بچه‌هاشْ خودش رو خواب می‌کرد! من و خواهرمم وقتی با موفقیت بابارو می‌خوابوندیم، می‌رفتیم سرجامون.

دیشب، هم دلتنگ بابام بودم هم شیرینی بچه داشتن رو تجربه می‌کردم. غم و خوشیم مخلوط شده بود و دلم می‌خواست چشمامو ببندم و در خودم غرق بشم و به بابام فکر کنم، ولی نمی‌شد. باید پا می‌شدم با دخترک بازی کنم... در نهایت جنابشان ساعت ۱۲ خوابش برد، خودمم دقایقی بعد از هوش رفتم.

داییانه

نظرات (۱۱)

  • 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮 .๑
  • آخیی چقدر قشنگ🥲

    پاسخ:
    لطف دارید، ممنونم که خوندید. 🙂
  • مهم نیست ...
  • بیش باد لحظات شیرین زندگیتون دایی‌جان

    پاسخ:
    خیلی ممنونم، همچنین برای شما...
    دایی جان ناپلئون نشم، صلوات 😆
  • •✿ آرورا ✿•
  • من خیییییلی به ندرت خودم قصه میگم برای دخترم، طاقچه دارم و همیشه از اون کتاب میخونم، شاید برای همینه که دخترم خیلی دنبال این فضاهای فانتزی نمیگرده توی قصه 

     

    خدا سلامتی بده به خواهرتون 

    پاسخ:
    ممنونم از راهنمایی‌تون، یادم به طاقچه نبود. هرچند دخترک ما خودشم قصه می‌سازه و دیشب هوس زیر دریا کرده بود.😁

    متشکرم، سلامت باشید. 
  • •✿ آرورا ✿•
  • یه بخشی از کامنت روی توی ذهنم گفته بودم :)) منظورم این بود که چه خوبه که خلاقیت بچه رو با قصه هایی که از پیش تعیین شده نیستن و حتی خودشم میتونه تغییر بده بالا ببریم 

    وقتی فقط از کتاب بخونیم این امتیاز رو از دست میدیم

     

     

    پاسخ:
    نکته درستی بود و الان کامنت قبلی رو بهتر فهمیدم🙂
    بازهم یادگرفتم و متشکرم.‌🙏💐

    خدا پدرتون رو بیامرزه. چقدر دلتنگی سخته....

    والا قصه ای که گفتید برای منم جذاب بود چه برسه بچه ۴ ساله:)

    پسر منم همیشه قصه میخواد اونم قصه ی پسری که کارهای بد می‌کنه:/ عاشق شیطنت پسربچه هاست. نه قصه هامم همیشه اونا خوب میشن و به اشتباهاتشان پی میبرن ولی پسر من دوست نداره و ته قصه که میشه میگه وااای بازم کار بد کنه! بازم کار بد کنه! :))

    و یه نکته که حالا تجربه ی منه: خیلی چیزای ترسناک و ناراحت کننده نباید توو قصه باشه چون بچه ها هیچ قصه ای رو فراموش نمیکنن و تا مدت ها توو ذهنشون پردازش میکنن و بعدا خودشو توو چیزهای دیگه نشون میده. یکیش اینکه موقع خواب بعدها میترسن یا خواب های بد میبینن. 

    اینکه گفتید بچه ها با قصه اصلا نمی‌خوابن. کاملا درسته تازه اونقدر ذهنشون پردازش می‌کنه که هوشیارترم میشن:)

    خدا به خواهرتون زودتر سلامتی بده انشالله و همچنین به شما دایی مهربان.

    پاسخ:
    خیلی ممنونم خدا رفتگانتون رو بیامرزه. خوشحال شدم که قصه پسندتون شده😇

    ایشالا گل‌پسرتون سلامت و شاد باشه. سلیقه‌ش عالیه 😁

    نکته مهمی گفتید. این دخترک ما هم سر یه کتاب داستان که نقاشی ترسناک داشته، از گرگ ترسیده. با اینکه از سگ و گربه خیلی خوشش میاد.

    دیشب خوشحال بودم که از پس قصه براومدم و الان دیگه سرورمون خوابش می‌بره. اما دیدم زهی خیال باطل، باید پاشم بازی کنیم😁 اگر بچه خودم بود انقدر لی‌لی به لالاش نمی‌ذاشتم. ولی چون داییش رو خیلی دوس داره و نمی‌خوام تصورش خراب بشه، با دلش راه میام... 

    متشکرم. ارزوی سلامتی دارم براتون. البته از «داییِ خوبی بودن» پشیمان گشته‌ایم و کاش مرحمت فرموده ما را مس کنند😂

    منم یه زمانی خیلی داستان میخوندم برای بچه هام. مخصوصا وقتی کوچیک تر بودن کتاب هایی رو دوست داشتن که زیاد عکس داشته باشه. بعضی وقتا با بحران نبود کتاب عکس دار مواجه میشدم. ولی الان اوضاع بهتره. چون سنشون بیشتر شده، تنوع کتاب بیشتری وجود داره

    پاسخ:
    به‌به خدا حفظتون کنه باباحمید😍
    من از یک‌روز بچه‌داری خسته‌م. ماشالا به شما با «بچه‌هام» 😁
    خداروشکر که اوضاع بهتره. کتاب‌دوست شدن بچه‌ها واقعا ارزشمنده 👏

    سلامت باشی. ۲ تان همش، خیلی هم زیاد نیستن 😄

    پاسخ:
    قربانت. بخدا که یکیش هم سخته.😂
    سلامت باشن ایشالا. 😍

    چه لحظات خوبی

     

    من تا وقتی که نزدیک داداشم بودم، هر شب بساط همین بود: قصه قصه!

    کتاب‌ رو برمی‌داشتم و براش می‌خوندم، گاهی هم اون از روی تصاویر برام داستان من‌درآوردیش رو تعریف می‌کرد D:

    اسمش رو کذاشته بودیم "شب‌های ورقی"

    پاسخ:
    ممنونم
    دبستان که بودم، یبار دختر یکی اقوام که دبیرستانی بود، برام کتاب قصه خوند. لذتش وصف ناشدنی بود.😍 
    بعنوان فرزند اول، فکرکنم خواهر بزرگتر داشتن خیلی لذت داره. خدا حفظتون کنه و برادرتون رو سلامت بداره.

    دقیقا، بزرگ شدن با داستان‌ها خیلی لذت‌بخشه.

     

    نه به خاطر خودستایی، بلکه به دلیل داشتن خواهر بزرگتر تایید می‌کنم. :)

    ممنونم، زنده باشید

     

     

    پاسخ:
    خواهر بزرگتر مثل مادر آدمه با این امتیاز که جهانش به آدم نزدیکتره. خدا نگهدارتون باشه. ممنونم 🙏

    این لحظه ها یادت نمیره...

    حتی وقتی 70 سالت بشه. 

    خدا رو شکر بابتش. 

    پاسخ:
    نگو که ۷۰ سالته برادر 😁
    ممنونم از دعای خیر و نگاه مهربانت. خدا نگهدارت باشه 🙂

    چقدر قشنگ و خنده‌دار توضیح میدین 

    خنده‌دار نه به این معنی که مضحک باشه، نهههه 

    جذاب تعریف میکنید 

     

    لذت این لحظات براتون بیش باد : )

     

    +ان‌شاءالله حال آبجی خانمم زودی خوب شه

    پاسخ:
    متشکرم. خوشحالم که این متن دراز رو‌ خوندید و مورد توجهتون بوده.😇

    سالم و شاد باشید ایشالا 🙏

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی