اولین قصه
خواهرم سرمای سختی خورده و بچهش که حدودا چهارسالشه، دیروز پیش ما بود. کارهای روتینش رو میدونستم ولی یک چیز مهم رو خبر نداشتم. وقتی تصمیم گرفتیم بخوابیم، یهو دخترک گفت: دایی قصه بگو... بخودم گفتم قصهس دیگه یه چیزی میگم، ولی هنوز متوجه صعوبت کار نبودم.
یادم به اتفاقات بچگیم افتاد: یه پسری بود... که دخترک پرید تو حرفم: نه دایی، میخوام تو آب باشه.
من: یعنی تو کشتی باشه؟
دخترک: نهههه زیرِ آب. ستارۀ دریایی و عروس دریایی هم باشه.
یا خدا این دیگه چه مدلشه؟ قصه دریایی از کجام دربیارم، اونم زیر دریایی؟! در واقع دخترکْ کاراکترها و فضا رو طراحی کرده بود. فقط دایی بدبختش باید بعنوان عمله، اونها رو میساخت!
کارتونهای قدیمی و زیرآبی مثل اسنورکخوار، آزمایشگاه دریایی ۲۰۲۰... تو ذهنم مرور شد. یاعلی گفتم و قصه شروع شد. چندتا جونور آبزی ردیف کردم (ستاره دریایی، عروس دریایی، اسب دریایی، شمشیرماهی...)، ستاره دریایی با بقیه اشنا میشه، دوستای جدید ستاره رو میبرن مدرسه، خانم معلم دربارۀ ماهیگیرهای بدجنس براشون توضیح میده و اینکه مراقب تور باشن، (حالا شخصیت اول باید دچار لغزش بشه) ستارۀ دریایی از دور چندتا جلبک خوشمزه میبینه و میره سمتشون، عروس دریایی بهش هشدار میده ولی ستاره دقت نداره و میافته توی تور، باز کمی تعلیق و کنش، نهایتا بچهها با کمک هم و شجاعت شمشیرماهی، تور رو پاره کردن و ستاره رو نجات دادن... اگر دخترک کمی بزرگتر بود، ستاره و شمشیرماهی رو به عقد هم درمیاوردم تا صدسال با خوشی کنارهم زندگی کنن. ولی الان زود بود بنظرم.
تا حالا واسه هیچ بچهای قصه نگفته بودم. خصوصا که در لحظه باید ماجراها رو میساختم و بدون کند شدن ریتم، تعریفش میکردم (امیدوارم متوجه صعوبت شده باشید). نکتهای که یاد گرفتم این بود که بچه بیش از کنشهای داستانی، از شکل اجرا خوشش میاد. مثلا اینکه برای هرکدوم از جونورها، یه صدای مخصوص درست کنم. یا تُن صِدام و میزان هیجانش رو براساس اتفاقها بالا و پایین ببرم. اینو خودش بهم تقلب رسوند. گفت: مثل آقای حکایتی قصه بگو... گویا اِجرام بدک نبود چون آخرش خوشحال شد و یه جیغ سرخوشانه هم کشید. ولی چیزی که سیاستش رو نداشتم، این بود که قصۀ هیجانی بدرد خوابوندن بچه نمیخوره. چون بعدش سرحال شد و پاشد نشست!
درهرحال خدا خیر بده به بهرام شاهمحمدلو ی عزیز که دیشب یادش افتادم و تلاش کردم شبیهش رفتار کنم. اگر خودشم خبردار بشه که یه بچه چهارساله، برنامۀ قدیمی «زیر گنبد کبود» رو دیده و آقای حکایتی رو میشناسه، حتما خوشحال میشه. همچنین از ارسطوی بزرگ و بوطیقای سترگ ش متشکرم که چیزهایی ازش هنوز تو ذهنم بود. سعی میکردم داستانْ کاتارسیس داشته باشه و بچه یاد بگیره به حرف بزرگتر گوش بده (درین لحظه، زنده شدن خدای دهه شصت رو شاهدیم) ولی جنبۀ جذابتر ماجرا این بود که خودمم داشتم لذت میبردم: از تاثیر هر جملهو اتفاق روی دخترک؛ ازون لحظۀ شگفت انگیزی که ترسید و یهو سفت بغلم کرد (ای ننه جان 🥺).
دیشب وسط داستان سازی، یاد مرحوم بابام افتادم. وقتی ازش میخواستیم قصه بگه و اون در حالت خواب و بیدار، چیزهایی سرهم میکرد. از حق نگذرم قصههاش واقعا خوابآور بود، ولی بجای بچههاشْ خودش رو خواب میکرد! من و خواهرمم وقتی با موفقیت بابارو میخوابوندیم، میرفتیم سرجامون.
دیشب، هم دلتنگ بابام بودم هم شیرینی بچه داشتن رو تجربه میکردم. غم و خوشیم مخلوط شده بود و دلم میخواست چشمامو ببندم و در خودم غرق بشم و به بابام فکر کنم، ولی نمیشد. باید پا میشدم با دخترک بازی کنم... در نهایت جنابشان ساعت ۱۲ خوابش برد، خودمم دقایقی بعد از هوش رفتم.
آخیی چقدر قشنگ🥲