خواهرم سرمای سختی خورده و بچهش که حدودا چهارسالشه، دیروز پیش ما بود. کارهای روتینش رو میدونستم ولی یک چیز مهم رو خبر نداشتم. وقتی تصمیم گرفتیم بخوابیم، یهو دخترک گفت: دایی قصه بگو... بخودم گفتم قصهس دیگه یه چیزی میگم، ولی هنوز متوجه صعوبت کار نبودم.
یادم به اتفاقات بچگیم افتاد: یه پسری بود... که دخترک پرید تو حرفم: نه دایی، میخوام تو آب باشه.
من: یعنی تو کشتی باشه؟
دخترک: نهههه زیرِ آب. ستارۀ دریایی و عروس دریایی هم باشه.
- ۱۱ نظر
- ۰۶ بهمن ۰۴ ، ۱۰:۱۲