حمیدنامه

سلام خوش آمدید

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داییانه» ثبت شده است

خواهرم سرمای سختی خورده و بچه‌ش که حدودا چهارسالشه، دیروز پیش ما بود. کارهای روتینش رو می‌دونستم ولی یک چیز مهم رو خبر نداشتم. وقتی تصمیم گرفتیم بخوابیم، یهو دخترک گفت: دایی قصه بگو... بخودم گفتم قصه‌س دیگه یه چیزی می‌گم، ولی هنوز متوجه صعوبت کار نبودم.

یادم به اتفاقات بچگیم افتاد: یه پسری بود... که دخترک پرید تو حرفم: نه دایی، می‌خوام تو آب باشه.
من: یعنی تو کشتی باشه؟
دخترک: نهههه زیرِ آب. ستارۀ دریایی و عروس دریایی هم باشه.