حمیدنامه

سلام خوش آمدید

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تامل» ثبت شده است

روزهای سختی است. ایدئولوژی حقیقت از یکسو و واقعیت زندگی از دیگرسو، به تقابل نهایی نزدیک می‌شوند. دوگانه‌ای از جنس دیروز و امروز، خواب و بیداری، مرگ و زندگی... اینجایی که هستیم، بهترین معیار برای بازبینی مسیری است که آمده‌ایم: شاخص صداقت روی چه نمره‌ای است؟ همزیستی در چه وضعی است؟ نان فراوان است؟ به سر عشق چه آمد؟ چرا حتی طبیعت از ما رو برگردانده؟

آنانی که عقل کل بودند، سالها وقت داشتند در شناخت و برسمیت شناختن واقعیت، اما غفلت کردند. به نقل دلخوش کردند؛ تعجیل در فرج، از جایگاه آرزو خارج و به رهیافت‌شان تبدیل شد؛ توهم برداشتند که امامند و بدون اتصال به غیب، می‌توانند حکومت مومنانه برپادارند؛ اقتصاد را قربانی و شهادت را هدف معرفی کردند... غافل از آنکه هدف اصلی حکومت، برپایی عدالت است. اصلی‌ترین شاخص و معیاری که هرچقدر از آن دور باشی از خدا دور شده‌ای. ذکر گفتن و تسبیح چرخاندن هم درمانی بدست نخواهد داد و جز نقشی بر ایوان عبرت‌ها نخواهد گذاشت.

اما قدرت زندگی، شوخی ندارد و بقولی: راه حقیقت از واقعیت می‌گذرد. رشدْ زوری نیست، کاتالیزور بردار هم. همانگونه که سنت الهی بر تدریج است، به زور تبلیغ و تکرارْ نمی‌توان ایمان تولید کرد. تنها حاصل آن می‌شود تئاتر ایمان، با بازیگرانی بشرط مزد!

اما نگرانی اصلی‌ام؟ جانها و اموالی است که در تقابل نهایی قربانی خواهد شد. کاش آنها که در مسندند، در روزهایی که به سرعت طی می‌شود، دست از نجات خداوند! بردارند و به فکر انسانهای گوشت و خون‌دار باشند. کاش تا وقت هست (هست؟) بی‌خیال آسمان شوند و به زمین بازگردند!

ویلیام کولریج (ادیب و اندیشمند انگلیسی قرون آینده) پست خوبی نوشته که دلم می‌خواست براش کامنت بگذارم، ولی حق مطلب رسونده نمی‌شد. از وقتی متنش (که خودش ترجیح می‌ده بهش جستار بگیم) رو خوندم، فکرم مشغوله. نکته خوبی در جستارش هست. اینکه فوتبال شبیه زندگی است.

* * *

بازی، در وهله اول کاری غیرجدی و تفننی بنظر می‌رسه و چیزیه که انگار الزامی نداره. پس چرا افرادی با جدیت بازی می‌کنند؟ شاید دلیلش اینه که وقتی وارد بازی می‌شی، باید دنیاش رو جدی بگیری وگرنه بازی خراب می‌شه، یعنی اون لذتی که باید رو تجربه نمی‌‌کنی. اگر با تمام اراده و مهارتت غرق در بازی نشی، اصلا چیزی بنام بازی شکل نمی‌گیره.

بازی جز با حضور بازیکن‌ها رخ نمی‌ده، ولی فقط هم مجموعۀ بازیکن‌ها نیست، چیزی بیش ازونه. گویی در خلال بازی، حقیقتی شکل می‌گیره که باید بهش تن داد و باورش کرد؛ چیزی که تا وقتی در بازی هستی، برپا و مستحکمه؛ انقدر جدی که ممکنه در خلال بازی زخمی بشی ولی ادامه بدی، یا حتی با بازیکن مقابلت دعوات بشه!

بازی که تموم می‌شه، اون حقیقت و اون باور هم ناپدید می‌شه. ولی گاهی بعضی‌ها چنان به دنیای بازی عشق می‌‌ورزند که اون فضا رو با خودشون حمل می‌کنند و زنده نگهش می‌دارند، پس تاریخ بازی‌ها شکل می‌گیره، بازیکنان هر بازیْ نام‌شون و میزان موفقیت‌شون ثبت می‌شه... و یکهو می‌بینی وضعیتی کاملا ساختگی، می‌شه زندگی و کار تعداد زیادی از انسانها. یعنی همون چیزی که مثلا جهان فوتبال رو تشکیل می‌ده.

از بازی می‌شه کناره گرفت. می‌شه انقدر دور بود که جدیت بازی برات خنده دار باشه. بنظرم از زندگی واقعی هم می‌شه همونقدر دور شد یا خنده دار و پوچ دونستش، اما اینکار برای همه‌مون راحت نیست. اینه که نیازمون به تمرین زندگی و دور شدن ازش رو با انجام بازیْ تجربه و شبیه سازی می‌کنیم. بازی، مکمل و مانوری می‌شه برای زندگی!

و بنظر الکن بنده، تمرین هرچیز می‌تونه معنای اون رو بهتر مکشوف کنه. به تعبیر بهتر، بازی ( بمنزلۀ تمرین زندگی) شاید بتونه معنای زندگی رو کمی واضح‌تر و خلاصه‌تر کنه و فهمش آسونتر بشه. مثلا یه وقتی به این سوال فکر می‌کردم: کاری که به نتیجۀ موردنظر منجر نشده، بی‌ارزشه؟ جواب سوال برام آسون نبود. تا اینکه در خلال یک مسابقۀ فوتبال، صحنه‌ای دیدم. بازیکنی که با استادی هر چه تمام‌تر، شوتی رو روانه دروازۀ حریف کرد. در میانه راه، توپ به پای مدافع خورد و منحرف شد، در حالیکه صد در صد توی چارچوب بود. آیا اون شوت، به صِرف گل نشدن، بی ارزش می‌شه؟ دیدن اون صحنه بهم فهموند که جواب لزوما بله نیست!

دیدن، شنیدن، بوییدن، لمس کردن، مزه کردن.
آیا حس فقط همین‌هاست؟ بنظرم حس می‌تونه بی‌شمار باشه ولی همین چندتا فعلا به ما رسیده. راه‌های ارتباط با وجود، می‌تونه پرشمار باشه. ما فقط چهار پنج‌تاش رو داریم. 

همینها رو اگر ترکیب کنیم هم خیلی جالبه. فرض کن دستمون قدرت چشایی هم داشت. یعنی به هرچی دست می‌زدیم، مزه‌ش هم حس می‌شد. یا مثلا گوشمون بینایی هم داشت. مثلا از دور داره صدای فریاد میاد، چهره فریاد زننده هم درک می‌شد!

نمی‌تونم باور کنم که حس‌های ممکن، همین پنج‌تا باشند. شاید اگر حیوانات و گیاهان رو بهتر بشناسیم، حسی درشون باشه که انسان فاقدش هست. خیلی هیجان انگیز می‌شه. 🤓

 

بعد نوشت:
یه آزمایشی که بالاخره یه روزی انجامش خواهم داد، تغییر زاویۀ دید هست. مثلا روی کمر یا ساق پا، دوربینی نصب باشه و تصاویرش به چشم منتقل بشه. چشمْ دیگه مستقیما نبینه، بلکه فقط تصاویر دوربین رو ببینه... مطمئنم تغییر زاویۀ دید، تجربۀ روزمره رو حسابی تغییر می‌ده!

استاد خوشنویسی بنده (که عمرشان دراز باد) مغازه دارند و هرموقع که می‌بینم‌شون، یا دارند مشق می‌کنند، یا تمرینهای هنرجوها رو‌ تصحیح می‌کنند. همیشه برام سوال بود که: چطوری می‌شه دائما خط نوشت؟!


اواسط دهه هفتاد، یکروز رادیو روشن بود و شعر قشنگی قرائت می‌شد. تا قلم و کاغذ بیاورم، تنها یک بیت را توانستم مکتوب کنم؛ حال سوالم این بود که شاعر این شعر زیبا کیست؟ 
در آن روزگار، اینترنت نبود. البته بود ولی شاید در چند جای خاص در تهران، و پسرک شهرستانی‌ای که من بودم حتی کامپیوتر هم ندیده بودم.😁

القصه! رفتم سراغ دبیر ادبیات: «آقا بنظرتون این شعر از کیه؟» دبیر بیچاره و بسیار محترم، کمی به شعر نگاه کرد و مانده بود چه بگوید: «شاید از صائب باشه پسرم»

خوشحال و خندان به سمت تنها کتابخانه شهر یورتمه می‌رفتم تا شعر جناب صائب را بیابم. دیوان کامل حضرتش که موجود نبود‌ ولی گزیدۀ اشعارش چرا. اول تا اخر کتاب را تورقی کردم اما شعر پیدا نشد. آیا بیت موردنظر از صائب نبود، یا گُزیده نشده بود؟ نمی‌دانم. ولی در عوض چندین غزل ناب خواندم، بهتر از آنی که می‌خواستم. گرچه به هدفم نرسیدم ولی بر شکر اوفتادم!

امروز که گنجور بالا نمی‌آمد و دنبال شعری می‌گشتم، یاد این خاطره بودم. اگرچه اینترنتْ سرعت جستجو را بالابرده و ما را مستقیم به مقصد می‌برد، ولی گشتن و پیدا نکردن هم برکاتی داشت، از جمله آشنایی و مواجهه با چیزهای دیگر. وضعیتی که در جستجوهای رایانه‌ای، غالبا از آن محروم شده‌ایم.
بد نیست چند وقتی بدون گوگل سرکنیم و خودمان را محک بزنیم. حتما سخت است ولی احتمالا تجربه‌های جالبی رخ خواهد داد‌.

از سالیان دانشجویی و دورۀ اصلاحات، تا امروز، شاهد اتفاقات عجیبی بوده‌م. شلوغی‌های ۷۸، سال سخت ۸۸، آبان ۹۸، اعتراضات ۴۰۱...
تجربه بهم می‌گه که خشونت و اوباش‌گری هرگز نتیجه نمی‌ده. پس هروقت که اعتراض با خشونت مواجه شد، باید خیابون رو ترک کرد.

این چندروز هرچقدر تونستم با جوونها حرف زدم تا بیرون نرن، مبادا خون‌شون ریخته بشه، جوونی‌شون برباد بره. کار زیادی ازم برنیومد ولی سعیمو کردم.

کاش اگر براندازی اینجارو می‌خونه به این حرفم فکر کنه: اگر حاضری بخاطر کشور و مردمت از جونت بگذری یا آسیب جسمی ببینی، ببین حاضری بخاطر مردمت کار کنی و زحمت بکشی؟ اگر حاضر نیستی، بدون که مردنت منطقی نیست. کسی که حاضره بمیره، نباید از زنده موندن و تحمل شرایط سختْ ابایی داشته باشه!

نجات در ساختنه نه خراب کردن؛ هیچ راه میانبری هم نیست. انقلاب فقط خراب می‌کنه. خب بعدش چجوری می‌خوایم کشورمون رو بسازیم؟ همین الان تلاشمون رو بخرج بدیم و صبور باشیم. از جون دادنْ کم‌خرج‌‌تر و موثرتره!