حمیدنامه

سلام خوش آمدید

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمره» ثبت شده است

• مدتهاست که دیگر پیش نیامده بود بستۀ اینترنتم بسوزد و همیشه زودتر از اتمام مهلت، تمامش می‌کردم. اما چند روز دیگر موعد پایان بسته‌ام است و هنوز نیمی از حجمش باقی مانده. نتیجۀ منطقی اینکه نصف هزینه‌ای که تاکنون صرف نت می‌کرده‌ایم، در واقع باجی بوده برای وصل شدن به جهان.

• امروز جی‌میلم باز شد و به برخی سایت‌های خارجی هم دسترسی دارم ولی سایفون وصل نمی‌‌شود. آیا دولت به تکنولوژی قوی‌تری در فیلتر کردن دست یافته؟ باید منتظر ماند و دید. بهرحال نت در حال بهبودست گویا.

• در دو سال اخیر مناظره‌های آزاد (مدرسۀ آزادفکری سابق) را پیگیر بوده‌ام و نکات جالب توجهی آموخته‌ام. متاسفانه جلسات آزاد تنها در یوتیوب منتشر می‌شود و فعلا دسترسی ندارم. اگر راه دیگری سراغ دارید، ممنون می‌شوم راهنمایی کنید.

• گویا روسیه هم به ورزشکاران ایرانی ویزا نداده.‌ این نشانۀ تلخی است و نقدها بر روسیه‌گرایی را به فصل جدیدی می‌برد. اما تصمیم‌گیران کِی از خواب خرگوشی بیدار می‌شوند، خدا داند!

• یک سوال زبانی هم بنویسم: بعضی واژه‌ها معنای قضاوتگرانه ندارند، اما به مرورْ بار ارزشی پیدا کرده‌اند. مثلا بی‌نظیر اکنون به معنای نایابِ ارزشمند بکار می‌رود، در حالیکه معنایش فقط نایاب است. مثلا نمی‌گوییم «تعداد کشته‌های فلان قاتل، بی‌نظیر بود» در حالی که استفادۀ غلطی نیست. در عوض می‌گوییم «تعداد کشته‌های فلان قاتل، بی‌سابقه بود»... برداشتم درست است؟ موارد دیگری سراغ دارید؟

 

* بعد نوشت: در خصوص عدم صدور ویزای ورزشکاران، سفارت روسیه توضیحی داده که لازم بود منتشر کنم.

• چند روزه مساجد نزدیک‌مون فعالترند و سحرها هم اذان پخش می‌کنند‌. شاید از وقتی رسم زشت مسجدسوزی رخ داده... الان صدای چند اذان متفاوت در هم پیچیده، اما تو تاریکی صبح، هر نغمه‌ای نمی‌چسبه؛ بعضی‌هاش بدرد ظهر می‌خوره. اگر شانس باهام همراه باشه و سحرْ اذان ابوزید رو بشنوم، مخصوصا اگر شروع شاهکارش حذف نشده باشه، حس می‌کنم اونروز خوشبختم.

• کسی از رضا امیرخانی خبری داره؟ کاش بهوش اومده باشه.

• «پیچک سربه هوا» یه وبلاگ جالب بود در بلاگفای دهه هشتاد. بنظرم بعدنا دامین اختصاصی ثبت کرد. بعد مدتی دیگه ننوشت و منم فراموشش کرده بودم. امشب تو بیان، دیدم کسی بهش لینک داده، به آدرس بلاگفاش... جالب بود!

• چند نفر از دوستان وبلاگی هستن که دیگه نمی‌نویسن، اما هنوز گاهی به وبلاگاشون سر می‌زنم. سال ۹۶ و ۹۷ که تازه بیان رو کشف کرده بودم، فعال بودن و می‌خوندمشون. دیشب داشتم مطالبشون رو مرور می‌کردم: مثلا کتاب ۵ تومنی که الان زیر ۲۰۰ نیست، پرس غذا ۲۰ تومنی که الان زیر ۳۰۰ نیست، سفرهایی که با خرج کم مقدور بود و الان برای خیلی‌هامون رویاییه... انگار اون روزا ۲۰ سال پیش بوده، نه هفت هشت سال!

• این چندروز «ایاک و الدما» مثل متّه تو سرمه و حالم خرابه. کاش کسی بیاد بگه نگران نباشید آمارها دروغه. خدایا شکایت‌ها رو فقط به نزد خودت میارم. خودت نگهدار این سرزمین باش و مصالح مردمش رو مقدر بفرما.

 

سحر به بوی نسیمت بمژده جان سپرم
اگر امـان دهد امشب فـراق تا سحـرم
چو بگذری قدمی بر دوچشم من بگذار
قیاس کن که منـت از شمار خـاک درم
ادیب پیشاوری

داشتم فکر می‌کردم قشنگ‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین صدایی که به گوشم می‌خوره، چیه: آواز پرنده‌ها؟ موسیقی‌هایی که دوس دارم؟ شُرشُر بارون؟ قرائت استادان مصری؟ ریختن چای در استکان؟ صدای آتش هیزمی؟

همه‌شون قشنگ و جذابن ولی بهترین صدا، صداییه که در ظاهر زیبا نیست اما علامت خوبیه. عالی‌ترین صدایی که این روزها می‌شنوم، خروپف مادرم است؛ یعنی که زنده ست، سلامته، می‌تونه خوب بخوابه و اینها واقعا برام ارزشمنده... فردا مادرم هفتاد ساله می‌شه؛ امیدوارم ایشون و پدرمادر همۀ شما در سلامتی کامل باشند‌.