حمیدنامه

سلام خوش آمدید

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلتنگی» ثبت شده است

• «تو بزرگترین سوالی، که تا امروز بی‌جوابه»

چندی پیش، دوستی اشاره‌ کردن که «کودک خوشش میاد در پیش‌برد داستان مشارکت کنه». دیدم چه حرف درستیه. همونطور که این غول‌بچه‌ (خودم) غالبا در هنگام شنوِش! موسیقی بخودم می‌گم: «کاش شروعش اینطوری بود، کاش تهشو اونجوری نمی‌کرد‌»... در خلال همین افکار، یاد فرمایش آقای پیغمبر افتادم «هیچ چیزی نزد خدا گرامی‌تر از دعا نیست». خب اگر دعاکردنْ یعنی «کاش اینجوری باشه؛ کاش اونجوری نباشه» پس شاید خدا هم دوس داره بنده‌‌هاش در مقدراتْ مشارکت کنن؛ نه اینکه از تضرع و خاکساری بنده‌ها، کیف کنه!.... بنظرم این تفسیر زیباتری شد :)

 

• «گریخُم نهندن»

باورم نمی‌شه که شونزده سال گذشته از روزی که ترانه‌های جنوب رو خریدم و شونصدباری‌ گوشش دادم. اما گویا قدمش سعد نبود، شایدم نحسی ۸۸ غلیظ‌تر بود. دیگه هروقت اون آلبوم زیبا رو می‌شنوم، یاد خاطرات آزارنده‌ای می‌افتم. یاد خشونتی که هیچ انتظارشو نداشتیم. ضربۀ زشت بدی بود، جاش هم دیگه خوب نشد که نشد. وقتی با سیلی واقعیت بیدار می‌شی، دیگه نمی‌شه به خواب خوش قبلش برگشت.

 

• «برگرد و پس بده، تنهایی مرا»

تقریبا هر روز دلتنگش هستم؛ و بعضی روزها که یادش نیستم، فرداش دلتنگ‌تر می‌شم. گویا سهم روزانۀ دلتنگی رو حضرت قاضی‌القضات برام مقدر کرده... نمی‌خوام تلخی نبودشو باور کنم. تو خیالم باهاش حرف می‌زنم و کارهای روزمره‌مو براش توضیح می‌دم؛ هر چیز زیبایی رو می‌خوام باهاش درمیون بگذارم تا در لذتش شریکش باشه... ولی هرکار کنم، دلتنگیْ خوب بشو نیست. شایدم بخاطر عذاب وجدان باشه، نه؟ آره همینه: دلتنگیْ مجازات تقصیراتمه. فلذا با جان و دل پذیرا هستم.