حمیدنامه

سلام خوش آمدید

۱۵ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

وبلاگ‌نویسیم از سال ۸۴ با پرشین بلاگ شروع شد ولی حس کردم بلاگفا جذابتره. سالها اونجا بودم تا انفجار سال ۹۴... یه بایگانی چندساله رو از دست دادم. خیلی غصه‌ناک و اشکآور بود، ولی کاریش نمی‌شد کرد. ازونموقع دیگه به وبلاگ دل نبستم. هر از گاهی خودم حذفش می‌کنم که دوباره اون بلا سرم نیاد. باز بعد مدتی دلتنگ می‌شم و شروع می‌کنم به نوشتن!

مدتیه دارم تو بیان می‌نویسم ولی اگر بترکه یا حذف بشه یا هر بلای دیگری سرش بیاد برام مهم نیست. مهم اینه که در لحظه بتونم حرف بزنم.
البته چند دوست قدیمی دارم. از جمله خانم‌ها زهره و فوریه‌. اونها شاید وبلاگ قبلی من تو ذهنشون نباشه، ولی خودم سالهاست می‌خونم‌شون. ازشون ممنونم که دایم نوشتن و حذف نکردن و آدرسشون عوض نشده. خصلتی که خودم ندارم!

 

 

 

عرض سلام و درود و ادب

با هر جرعه آب یاد شما بوده‌ایم و هر سال صدهابار نام قشنگتان را بر زبان برده‌ایم. معنادارترین داستان‌ها را از زندگی شما شنیده‌ایم و در غصه و عزایمان، اشک و ناله را متوجه غم شما کرده‌ایم. مردم ایران -دستکم بخش بزرگشان- ارادتمند شما و معنای عمیقی هستند که آفریدید و طی قرنها به فرهنگ و زندگیشان رنگ و بو و جهت دادید.

امام حسین عزیز من کم آورده‌ام. نه بخاطر شخص ناقابل خودم، که برای چیزهای مهم‌تری که زوری برای حفظشان ندارم. برای مرگ مفاهیم، برای خالی شدن‌ها، برای رنج و دردی که برسر این مردم نجیب آوار شده، برای چیزهایی که خودتان بهتر می‌دانید.

تولد شما بر ما پربرکت باد. ایام جشن است ولی نمی‌شود نام عزیزتان بیاید و اشک نیاید، که گریستن به یاد شما و برای شما افتخارست. زیاده عرضی نیست، جز التماس دعا.

عاشقانه ترانۀ کمتر مسموع از علیرضا عصار را اولین بار سال ۷۷ از رادیو شنیدم. گویا به سفارش صداسیما بوده، چون بعدها در هیچ آلبومی منتشر نشد و سال‌ها خمار دوباره شنیدنش ماندم. 

آهنگسازی کار را بسیار می‌پسندم، اثر علی بکان. بعدا چند کار دیگرش را شنیدم و دوست داشتم. شاعر کار هم علی معلم دامغانی است. با کلامی مثل همیشه نافذ!

پیش رو مه نیست، هاله ست از نور

آن روزها که یکسالی از دولت هفتم می‌گذشت، به اصلاح ساختاری می‌اندیشیدیم که بزعم مردم، منحرف شده بود اما فاسد نبود. ساختاری که صدچمن خون برایش داده شده بود و قرار بود روز بروز مستحکمتر باشد...

عاشق آیینۀ داغ است امروز
ترانه را می‌شنوم و بر عمر رفته و خوش خیالی آن روزگارمان تلخند می‌زنم. ساده اندیش بودیم و آینده را روشن می‌دیدیم. البته که آینده روشن است، ولی شاید نه به عمر ما. مسیر سخت است و سخت‌تر هم می‌شود. عاشقان وطن کجایید؟ روشنی آینده، بر دوش فداکار شماست.

پ.ن
خبر آمد که رضا رویگری به رحمت خدا رفته. روحش شاد...
این روزها که ایران، هدف رگبار مسلسل‌هاست؛ ایکاش در آغوش خدا هم باشد. به برکت مردمان روشن‌ضمیر و وطن‌دوست و خداترس ایرانی.

 

دیدن، شنیدن، بوییدن، لمس کردن، مزه کردن.
آیا حس فقط همین‌هاست؟ بنظرم حس می‌تونه بی‌شمار باشه ولی همین چندتا فعلا به ما رسیده. راه‌های ارتباط با وجود، می‌تونه پرشمار باشه. ما فقط چهار پنج‌تاش رو داریم. 

همینها رو اگر ترکیب کنیم هم خیلی جالبه. فرض کن دستمون قدرت چشایی هم داشت. یعنی به هرچی دست می‌زدیم، مزه‌ش هم حس می‌شد. یا مثلا گوشمون بینایی هم داشت. مثلا از دور داره صدای فریاد میاد، چهره فریاد زننده هم درک می‌شد!

نمی‌تونم باور کنم که حس‌های ممکن، همین پنج‌تا باشند. شاید اگر حیوانات و گیاهان رو بهتر بشناسیم، حسی درشون باشه که انسان فاقدش هست. خیلی هیجان انگیز می‌شه. 🤓

 

بعد نوشت:
یه آزمایشی که بالاخره یه روزی انجامش خواهم داد، تغییر زاویۀ دید هست. مثلا روی کمر یا ساق پا، دوربینی نصب باشه و تصاویرش به چشم منتقل بشه. چشمْ دیگه مستقیما نبینه، بلکه فقط تصاویر دوربین رو ببینه... مطمئنم تغییر زاویۀ دید، تجربۀ روزمره رو حسابی تغییر می‌ده!

• چند روزه مساجد نزدیک‌مون فعالترند و سحرها هم اذان پخش می‌کنند‌. شاید از وقتی رسم زشت مسجدسوزی رخ داده... الان صدای چند اذان متفاوت در هم پیچیده، اما تو تاریکی صبح، هر نغمه‌ای نمی‌چسبه؛ بعضی‌هاش بدرد ظهر می‌خوره. اگر شانس باهام همراه باشه و سحرْ اذان ابوزید رو بشنوم، مخصوصا اگر شروع شاهکارش حذف نشده باشه، حس می‌کنم اونروز خوشبختم.

• کسی از رضا امیرخانی خبری داره؟ کاش بهوش اومده باشه.

• «پیچک سربه هوا» یه وبلاگ جالب بود در بلاگفای دهه هشتاد. بنظرم بعدنا دامین اختصاصی ثبت کرد. بعد مدتی دیگه ننوشت و منم فراموشش کرده بودم. امشب تو بیان، دیدم کسی بهش لینک داده، به آدرس بلاگفاش... جالب بود!

• چند نفر از دوستان وبلاگی هستن که دیگه نمی‌نویسن، اما هنوز گاهی به وبلاگاشون سر می‌زنم. سال ۹۶ و ۹۷ که تازه بیان رو کشف کرده بودم، فعال بودن و می‌خوندمشون. دیشب داشتم مطالبشون رو مرور می‌کردم: مثلا کتاب ۵ تومنی که الان زیر ۲۰۰ نیست، پرس غذا ۲۰ تومنی که الان زیر ۳۰۰ نیست، سفرهایی که با خرج کم مقدور بود و الان برای خیلی‌هامون رویاییه... انگار اون روزا ۲۰ سال پیش بوده، نه هفت هشت سال!

• این چندروز «ایاک و الدما» مثل متّه تو سرمه و حالم خرابه. کاش کسی بیاد بگه نگران نباشید آمارها دروغه. خدایا شکایت‌ها رو فقط به نزد خودت میارم. خودت نگهدار این سرزمین باش و مصالح مردمش رو مقدر بفرما.

 

سحر به بوی نسیمت بمژده جان سپرم
اگر امـان دهد امشب فـراق تا سحـرم
چو بگذری قدمی بر دوچشم من بگذار
قیاس کن که منـت از شمار خـاک درم
ادیب پیشاوری