حمیدنامه

سلام خوش آمدید

 

 

عرض سلام و درود و ادب

با هر جرعه آب یاد شما بوده‌ایم و هر سال صدهابار نام قشنگتان را بر زبان برده‌ایم. معنادارترین داستان‌ها را از زندگی شما شنیده‌ایم و در غصه و عزایمان، اشک و ناله را متوجه غم شما کرده‌ایم. مردم ایران -دستکم بخش بزرگشان- ارادتمند شما و معنای عمیقی هستند که آفریدید و طی قرنها به فرهنگ و زندگیشان رنگ و بو و جهت دادید.

امام حسین عزیز من کم آورده‌ام. نه بخاطر شخص ناقابل خودم، که برای چیزهای مهم‌تری که زوری برای حفظشان ندارم. برای مرگ مفاهیم، برای خالی شدن‌ها، برای رنج و دردی که برسر این مردم نجیب آوار شده، برای چیزهایی که خودتان بهتر می‌دانید.

تولد شما بر ما پربرکت باد. ایام جشن است ولی نمی‌شود نام عزیزتان بیاید و اشک نیاید، که گریستن به یاد شما و برای شما افتخارست. زیاده عرضی نیست، جز التماس دعا.

عاشقانه ترانۀ کمتر مسموع از علیرضا عصار را اولین بار سال ۷۷ از رادیو شنیدم. گویا به سفارش صداسیما بوده، چون بعدها در هیچ آلبومی منتشر نشد و سال‌ها خمار دوباره شنیدنش ماندم. 

آهنگسازی کار را بسیار می‌پسندم، اثر علی بکان. بعدا چند کار دیگرش را شنیدم و دوست داشتم. شاعر کار هم علی معلم دامغانی است. با کلامی مثل همیشه نافذ!

پیش رو مه نیست، هاله ست از نور

آن روزها که یکسالی از دولت هفتم می‌گذشت، به اصلاح ساختاری می‌اندیشیدیم که بزعم مردم، منحرف شده بود اما فاسد نبود. ساختاری که صدچمن خون برایش داده شده بود و قرار بود روز بروز مستحکمتر باشد...

عاشق آیینۀ داغ است امروز
ترانه را می‌شنوم و بر عمر رفته و خوش خیالی آن روزگارمان تلخند می‌زنم. ساده اندیش بودیم و آینده را روشن می‌دیدیم. البته که آینده روشن است، ولی شاید نه به عمر ما. مسیر سخت است و سخت‌تر هم می‌شود. عاشقان وطن کجایید؟ روشنی آینده، بر دوش فداکار شماست.

پ.ن
خبر آمد که رضا رویگری به رحمت خدا رفته. روحش شاد...
این روزها که ایران، هدف رگبار مسلسل‌هاست؛ ایکاش در آغوش خدا هم باشد. به برکت مردمان روشن‌ضمیر و وطن‌دوست و خداترس ایرانی.

 

دیدن، شنیدن، بوییدن، لمس کردن، مزه کردن.
آیا حس فقط همین‌هاست؟ بنظرم حس می‌تونه بی‌شمار باشه ولی همین چندتا فعلا به ما رسیده. راه‌های ارتباط با وجود، می‌تونه پرشمار باشه. ما فقط چهار پنج‌تاش رو داریم. 

همینها رو اگر ترکیب کنیم هم خیلی جالبه. فرض کن دستمون قدرت چشایی هم داشت. یعنی به هرچی دست می‌زدیم، مزه‌ش هم حس می‌شد. یا مثلا گوشمون بینایی هم داشت. مثلا از دور داره صدای فریاد میاد، چهره فریاد زننده هم درک می‌شد!

نمی‌تونم باور کنم که حس‌های ممکن، همین پنج‌تا باشند. شاید اگر حیوانات و گیاهان رو بهتر بشناسیم، حسی درشون باشه که انسان فاقدش هست. خیلی هیجان انگیز می‌شه. 🤓

 

بعد نوشت:
یه آزمایشی که بالاخره یه روزی انجامش خواهم داد، تغییر زاویۀ دید هست. مثلا روی کمر یا ساق پا، دوربینی نصب باشه و تصاویرش به چشم منتقل بشه. چشمْ دیگه مستقیما نبینه، بلکه فقط تصاویر دوربین رو ببینه... مطمئنم تغییر زاویۀ دید، تجربۀ روزمره رو حسابی تغییر می‌ده!

• چند روزه مساجد نزدیک‌مون فعالترند و سحرها هم اذان پخش می‌کنند‌. شاید از وقتی رسم زشت مسجدسوزی رخ داده... الان صدای چند اذان متفاوت در هم پیچیده، اما تو تاریکی صبح، هر نغمه‌ای نمی‌چسبه؛ بعضی‌هاش بدرد ظهر می‌خوره. اگر شانس باهام همراه باشه و سحرْ اذان ابوزید رو بشنوم، مخصوصا اگر شروع شاهکارش حذف نشده باشه، حس می‌کنم اونروز خوشبختم.

• کسی از رضا امیرخانی خبری داره؟ کاش بهوش اومده باشه.

• «پیچک سربه هوا» یه وبلاگ جالب بود در بلاگفای دهه هشتاد. بنظرم بعدنا دامین اختصاصی ثبت کرد. بعد مدتی دیگه ننوشت و منم فراموشش کرده بودم. امشب تو بیان، دیدم کسی بهش لینک داده، به آدرس بلاگفاش... جالب بود!

• چند نفر از دوستان وبلاگی هستن که دیگه نمی‌نویسن، اما هنوز گاهی به وبلاگاشون سر می‌زنم. سال ۹۶ و ۹۷ که تازه بیان رو کشف کرده بودم، فعال بودن و می‌خوندمشون. دیشب داشتم مطالبشون رو مرور می‌کردم: مثلا کتاب ۵ تومنی که الان زیر ۲۰۰ نیست، پرس غذا ۲۰ تومنی که الان زیر ۳۰۰ نیست، سفرهایی که با خرج کم مقدور بود و الان برای خیلی‌هامون رویاییه... انگار اون روزا ۲۰ سال پیش بوده، نه هفت هشت سال!

• این چندروز «ایاک و الدما» مثل متّه تو سرمه و حالم خرابه. کاش کسی بیاد بگه نگران نباشید آمارها دروغه. خدایا شکایت‌ها رو فقط به نزد خودت میارم. خودت نگهدار این سرزمین باش و مصالح مردمش رو مقدر بفرما.

 

سحر به بوی نسیمت بمژده جان سپرم
اگر امـان دهد امشب فـراق تا سحـرم
چو بگذری قدمی بر دوچشم من بگذار
قیاس کن که منـت از شمار خـاک درم
ادیب پیشاوری

با دوستی درباره معضلات فرهنگی صحبت می‌کردیم. تلویزیون روشن بود و شعر جعلی محمود کریمی از سیما پخش می‌شد. حالم بهم ریخت!

خیلی متعجبم. آیا هیچ آدم عاقلی می‌ره رو دیوار بنای تاریخی، شعار بنویسه؟ اگر کسی مثلا اسپری برداره و روی سی و سه پل بنویسه «الله اکبر»، کسی به محتوای شعار توجه می‌کنه؟ کسی تشویق می‌کنه؟ نه! احتمالا همه می‌گن نویسندۀ شعار، آدم ناقص العقله!

جنابان مدیران کم‌هوش!
حالا هم که بر مردم منت نهادید و سرود «ای ایران» مرحوم نوری رو برسمیت شناختید، کاش عاقل بودید و در شعرش دست نمی‌بردید. همون نسخه اصلی رو پخش می‌کردید.
باور کنید مداح نمی‌تونه چاره ساز فرهنگ باشه. مدیریت فرهنگیْ علمه، کتاب داره، پژوهش داره، سیاستگذاری داره. سرود «ای ایران» یه اثر ملیه. حیثیت تاریخی داره. متنش هیچ مشکلی نداشت که سپردید به مداح سلبریتی عوضش کنه. واقعا چرا با اعصاب مخاطب بازی می‌کنید؟!

 

ایران 
آواز محمد نوری
شعر تورج نگهبان
آهنگ محمد سریر

دوسه روز پیش می‌خواستم چند فیلم به یک دوست معرفی کنم. نام یکی از فیلم‌ها خاطرم نبود.‌ در حالت عادی و با چند توصیف، گوگل نتیجه را برایم می‌آورد ولی اینبار گوگلی در کار نبود. ذره‌بین و پارس‌گرد و گردو نتوانستند هیچ کمکی کنند‌. هرچه به ذهن فشار آوردم، نام فیلم یادم نیامد که نیامد...

الان که گوگل باز شده، پیدایش کردم. فیلم خوب و مفرحی است و در این شبهای تاریک، دیدنش خالی از لطف نیست.

 


داستان امریکایی محصول ۲۰۲۳

استاد خوشنویسی بنده (که عمرشان دراز باد) مغازه دارند و هرموقع که می‌بینم‌شون، یا دارند مشق می‌کنند، یا تمرینهای هنرجوها رو‌ تصحیح می‌کنند. همیشه برام سوال بود که: چطوری می‌شه دائما خط نوشت؟!


درک و شناخت پروردگار برای انسان مقدور نیست. ولی اگر بخواهیم بهترین مفهوم رو برای تصور خداوند در نظر بگیریم، دو آیۀ زیر کمک خوبی می‌کنند:

یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین لله شهداء بالقسط
(مائده - ۸)
یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط شهداء لله
(نساء - ۱۳۵)

نکتۀ جالب اینه که لفظ مقدس الله با مفهوم قسطْ جایگزین و همطراز شده. یعنی نزدیکترین توصیف از خداوند، قسط یا همون عدالت هست!

- - - - - - - - - - - - -

خوبه با خودمون فکر کنیم که در چهار دهۀ اخیر، چقدر به عدالت نزدیک شده‌ایم؟ و در جهت گیری‌مون بسمت آینده، عدالت چه جایگاهی داره؟

داشتم فکر می‌کردم قشنگ‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین صدایی که به گوشم می‌خوره، چیه: آواز پرنده‌ها؟ موسیقی‌هایی که دوس دارم؟ شُرشُر بارون؟ قرائت استادان مصری؟ ریختن چای در استکان؟ صدای آتش هیزمی؟

همه‌شون قشنگ و جذابن ولی بهترین صدا، صداییه که در ظاهر زیبا نیست اما علامت خوبیه. عالی‌ترین صدایی که این روزها می‌شنوم، خروپف مادرم است؛ یعنی که زنده ست، سلامته، می‌تونه خوب بخوابه و اینها واقعا برام ارزشمنده... فردا مادرم هفتاد ساله می‌شه؛ امیدوارم ایشون و پدرمادر همۀ شما در سلامتی کامل باشند‌.

پژمرده‌ ولی دلخوش به بودنت،
در محاصره آهن و ماشین، 
دیگر نمی‌دانم که و چه هستم!
بی‌تو بیچاره‌ایم، مضطرّیم، به جان هم افتاده‌ایم.
چند انسان مظلوم و محب تو بمیرند؟
چند منتظر، با حسرت دیدنت در خونشان بغلتند؟
بخدا که وقتت آمدنت رسیده، شاید که دیر هم شده!

پ.ن
هزاربار به یادت شنیده‌امش:
که با تو قصۀ بی‌قهرمان تمام شود